بابا صفرى
368
اردبيل در گذرگاه تاريخ ( فارسى )
در همهء سراهاى تجارتخانهها مشهود بود عجب آنكه از دهها صندوق چاى كه در گوشهء انبار داشتيم مثقالى هم باقى نمانده بود كه خود استفاده كنيم . اينها غير از خساراتى بود كه آنان بخانهها زده و كليهء اثاث البيت آنها را بغارت برده بودند . 16 - همانطور كه مرقوم داشتهايد رحيمخان درصدد سلطنت بود و پس از قرار داديكه با عشاير و خوانين بسته بود ( صفحه 279 ) قصد داشت از راه گيلان بتهران برود . 17 - در صفحهء 313 بآزادى دوازده نفر از سران و بيگزادگان اشاره شده است بايد بگويم كه براى اين كار حكومت در قلعه كميسيونى ترتيب داده از اشراف ملاكين ، تجار ، آزاديخواهان دعوت كرده بود . پدر منهم جزو مدعوين بود . پس از چند ساعت او بحجره آمد ولى آثار عصبانيت از قيافهاش پيدا بود . به من دستور داد كه « كربلاى جليل » را كه از بستگان ايشان و مردى چست و چالاكى بوده پيدا كرده نزد ايشان بياورم . اين دستور اجرا شد ولى وقتى جليل بحجره آمد ايشان مرا امر به ترك حجره كرده دو نفرى بصحبت نشستند . ساعتى بعد صحبت تمام شد و جليل رفت و هنگامى كه بعد از ظهر من به خانه برگشتم يكى از اسبها را در طويله نديدم . از مهتر سوآل كردم گفت بدستور حاجى آقا آن را جليل سوار شده رفت . روزهاى بعد فهميدم كه چون وضع آن كميسيون را طورى ترتيب داده بودند كه آزاديخواهان در اقليت باشند و باستناد نظر اكثريت تلگرافى بتهران مخابره و آزادى اشرار را از طرف اعضاى كميسيون خواستار شوند از اينرو پدرم جليل را فرستاده است كه خط تلگراف بين اردبيل و تبريز و تهران را در نزديكيهاى نيرو گردنهء صائين قطع كند . در نتيجه مخابرهء تلگرام ميسر نگرديد ولى در همان ايام بر اثر اقدامات والى موجبات آزادى آنها فراهم شد و آنان مجددا برگشته اسباب بدبختى شهر اردبيل گشتند . 18 - مشهدى جبار پسر حاج صفر على ( تبعهء روس ) را كه در صفحهء 344 اشاره فرمودهايد « سولاخ ارمنى » از فرقهء « داشناخسيون » ارامنهء روسيه بقتل رسانيد